![]() |
![]() |
|
| آسمان کشتی ارباب هنر می شکند . تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنی |
|
نقش ِ عاشورا ( عاشورا سرشار از نشانههای هنری ) در روزگار باستان ، سخنوران صاحب نامی زندگی می کرده اند که نیکویی قهرمانان را در ( خدایکنامه ها ) و ( هزار افسانک ها ) باز گو کرده و به نقل و قصه گویی می پرداخته اند و از مکر و حیله دیوان گرفته تا ظلم ضحاک صحنه هایی می آراستند . همان صحنه ها بعد ها به همت نقاشان در تابلو های قهوه خانه ای مجسم شد . پرده خوان ها ، پرده های گسترده و بزرگی که صحنه های فاجعه کربلا را مجسم کرده بود در میدان آبادی ها به نمایش می گذاشتند و به توصیف آن می پرداختند . پرده خوانی از گذشته وسیله ای برای بیان سوگ در قالب تصویر بوده که با انگشتان هنر آفرین شمایل نگاران ، نقش می شد . پرده خوانی هنری است از هنر های نمایشی – نمایش سوگ – نمایش ِ حال ِ اهل بزم و رزم ، هنر شکستن سکوت صحنه های خاموش . پرده خوانی هنر به زبان آوردن تصاویر است . این پرده ها ضمن این که زمینه ی مناسبی جهت ابراز مهارت فنی هنر مندان فراهم می کند ، در عین حال اسباب پرواز تخیل نقاش را فراهم می سازد . در این پرده ها نقاش حوادث را به صورت اپیزودیک ( صحنه به صحنه ) در کنا هم نقش می کند و شخصیت اصلی قصه را در موقعیت های مختلف نشان می دهد . پرده آسان ترین وسیله برای ابراز سوگ و الم به حساب می آید . پرده ها جای زیادی نمی گیرند و پس از نقل به صورت لوله شده در می آیند و حمل و نقلشان چندان سخت نیست .نیازی به نورپردازی ندارند ، پرده خوانی محتاج سالن ها و سن های نمایش نیست،هر گوشه ای از پرده ها حادثه ای را نشان می دهد و راوایتگر داستانی است. زبان پرده خوانی زبان مردم است و شاید آمیخته با لحجه و گویش خاص یک محل که این نزدیکی بیشتری بوجود می آورد و باور پذیری را افزایش می دهد . . (( تعزیه از تاثیر نمایش های پرده ای برکنار نیست و شاید خود نقشی در گسترش تعزیه داشته است ، زیرا می توان پنداشت که حوادث کربلا به همراه سینه زنی و همسرایی و نوحه خوانی بدوا بدین صورت از برابر مردم می گذشته است .)) (صادق همایونی ، تعزیه در ایران- صفحه 181 ) . پرده کشی ( نقاشی قهوه خانه ای ) تجلی حماسه ی حسینی در میان هر گروه به شکل و صورتی است . چنان که در روزگار صفویه ، تجسم بخشیدن آن واقعه ی جانگداز ، تصویر گری و پرده کشیدن از صحنه ی مبارزه ی حق و باطل متداول شد و آثار هنری ارزنده ای بوجود آمد . این پرده ها در تکایا و مجالس روضه خوانی و مهمتر از همه در قهوه خانه ها نصب می شد و صحنه های نقاشی شده بر آن ، روایتگر حوادث و داستان های مختلفی بود از جمله بزم و رزم رستم ، مرگ سهراب ، عبور سیاوش از آتش ، جنگ رستم با دیو سپید و بعد ها تبدیل شد به حوادث ِ دینی ای چون : قربانی کردن اسماعیل (ع) ، عروسی حضرت قاسم (ع) ، واقعه ی ظهر عاشورا ، شام قریبان ، حکایت ضامن آهو و ... از آنجا که این پرده ها ( پارچه های بزرگ نقاشی شده ) به سبک و شیوه ای خاص نقش می شدند و معمولا جایگاه نقاش و پرده ی نقاشی در قهوه خانه بود ( درست در جایی که توده ی مردم از بازاری و دستفروش و دوره گرد و کارگر و معلم و ... برای رفع خستگی و گرسنگی و نوشیدن چای جمع می شدند و نقالان ، نقل می گفتند و توده را با تاریخ و مذهب و اسطوره و گذشته ی این سرزمین آشنا می کردند ) ، این گونه از نقاشی به سبک قهوه خانه ای ( نقاشی قهوه خانه ای ) معروف شد . در زمینه ی شمایل نگاری و صورتگری مذهبی ، ایران از دیر باز وسوسه پذیر بوده است . نگاهی کوتاه به نقوش سفال های سیلک و مفرغ های لرستان ، حتی پرده های اساطیری مربوط به دلسوختگان بر قتل سیاوش ، به وضوح نشان می دهد که چگونه ایرانیان در قالب های گوناگون ، قصه های ُپر مضمون ِ مندرج بر چهره ی سفالها و سینه ی پرده ها از فرّ ایزدی و چالش میان نیکی و بدی سخن گفته اند . نقاشی قهوه خانه پدیده ای نو ظهور در تاریخ نقاشی ایران بود که همراه با حفظ ارزش های منطقی هنر ، مذهبی و سنتی است. مردم در این پرده ها رستمی را طلب می کردند تا بیا ید و دادشان را از بیدادگر زمانشان بگیرد . در چنین روز گاری بود که هنر مندان بی ادعا ، مقابل دیوار قهوه خانه ها و در ایوان حسینیه ها و تکیه ها گوش به سخن نقالان دادند و چشم در چشم مداحان دوختند ، رنگ ها را ساییدند و کاسه هاشان را از رنگ ُپر کردند ، هر چه را که شنیدند و در دل داشتند بر تن دیوار و بوم نقش زدند ، تنها به مدد خیالشان . واز این روست که سبک قهوه خانه ای را ( خیالی سازی ) نیز می گویند .حدود سه قرن پیش بود که نخستین نقاشیها از این دست ، چشم ها را به مهمانی عاشورا دعوت کرد ؛ به مهمانی حماسه و ضیافت خون و در این راه نخستین نام که بر پرده ی خاطره پر رنگ می شود ، نام حسین قوللر آغاسی است وپس از او محمد مدبر که ( یادشان زمزمه ی نیم شب مستان باد . )( در آمدی بر نمایش و نیایش در ایران – صفحه 44 ) . حسین قوللر آقاسی ، مر شد و پیشکسوت نقاشان قهوه خانه بود . او فرزند استاد علیرضا قوللر آقاسی است . استاد علیرضا مدتی به نقاشی بر روی قلمدان ، زمانی به مینا کاری ، دورانی به نقاشی قصه های شاهنامه های چاپ سنگی و در آخرین روزهای زندگی در خیابان باب همایون سابق در کار گاهی کوچک به کار نقش و رنگ کاشی مشغول بود . حسین در این ایام و در واقع در کودکی همراه پدر بود در کار گاه کاشی پزی و محمد نیز در این ایام و به سالهای کودکی به کارگاه کاشی وارد شد و این دو تا پایان عمر دوست بودند و همراه . استاد حسین از پدرش و کودکی می گوید : ( همیشه به من و استاد محمد تذکر می داد که اگر چهار تا رنگ و و چند تا نقش را شناختیم ، خودمان را گم نکنیم . غرور مال هنر مند نیست ، که اگر مرد با هنر ، مردم دار بود و متواضع ، آن وقت اسمش هنر مند است و ... ) . . حسین ، رفته رفته کارش بالا گرفت و شد نقاش قهوه خانه و جای خوابش حتی شد قهوه خانه .. مدتی گرم کار و اعتبار بود و رفته رفته اوضاع اجتماعی تغییر می کرد و سلیقه ها عوض شده بود سفارش ها کم می شد و آنان که سفارش داشتند پولی برای پرداخت نداشتند و تنها دیزی آبگوشت نهار و شام استاد حسین و چای قند پهلویش را تدارک می دیدند و بوسه بر پیشانیش می نشاندند . نقاش پیر و با تجربه ی قهوه خانه ها دیگر رغبتی نداشت پا از خانه بیرون بگذارد ، به خانه نشینی خو گرفته بود.انگار که با زندگی قهر کرده بود . اما مثل این که نمی خواست باور کند که دیگر همه چیز تمام شده بود .کار به جایی رسید که نقاش پیر و از کار افتاده آخرین روزهای عمرش را در اتاقی کوچک و بی نور در بیمارستان ارتش گذرانید . او در غروب یکی از روز های آذر ماه 1345 در حالی که با دستان پیر و لرزانش منظره ای پر گل و گیاه با پرنده ای در آسمان کشید ، چشم از جهان فرو بست . محمد مد ّبر ، چشم و چراغ نقاشی قهوه خانه ای بود . در این دنیای بزرگ خود رنج بود ، چرا که تنها به دنیا آمد و تنها زندگی کرد و تنها نیز مرد . آمد، یک تنه آمد وآن چنان سر آسیمه، بیقرار و مدعی که چون قلم موی نقاشی به دست می گرفت،گویی که پهلوانی زور مند به میدان نبرد آمده . استاد مدبر می گفت : (( من عمری در کربلا زندگی کرده ام . اگر چه هرگز پایم به خاک داغ کربلا نرسیده ، اما من کربلایی هستم . من به کوفه رفته ام ، در به دری کشیده ام ، شلاق نا مردان خورده ام .هنوز هفت سال بیشتر نداشتم که یتیم شدم ؛ در تعزیه ی تکیه دولت نقش دو طفلان مسلم را بازی می کردم ، فریاد یتیمی و غریبی سر می دادم . من اگر نقاش عاشورا نباشم ، اگر خون ناکسان را بر پهنه ی بوم نریزم،پس چه کسی به داد مظلومانی چون من خواهد رسید ؟ ... )) . محمد مدبر با عشق و علاقه فراوان ازدواج کرد و ناگاه و بدون آنکه کسی دلیلش را بداند ، همسرش رهایش کرد .او خود برای حسین قوللر گفته بود : (( حسین آقا ! زنم رفت که رفت . من لیاقتش رو نداشتم ، لابد سعادتش رو نداشتم .)) . چند سال پس از رفتن همسرش تنها مونس او ( مادر ) نیز از دنیا رفت و این شد که استاد محمد از تهران به مشهد رفت ، اما پس از چند ماه اقامت و نقش کردن پرده ها ، باز هم به تهران باز گشت و دوباره به سراغ دوست قدیم ( حسین قوللر ) رفت .. محمد مدبر چنان مخلصانه نقش بر پارچه می کشید ، که روی دست تابلو های عاشورا و روز محشر او کسی بلند نشده . با تمام این احوال ، ( مدبر ) در کار نقاشی حکایات شاهنامه ، سخت پایبند کلمه به کلمه و کلام به کلام آن بود . با آنکه کمتر فرصت کشیدن حکایات شاهنامه را داشت . چند وقتی غیبش زد ، تا معلوم شد از شدت نداری و کسادی کسب وگرسنگی ، ناچارشده بود برود سنگ قبر بتراشد و نقش روی سنگ قبر ها بیاندازد. وقتی از او پرسیدند که چرا سنگ قبرمی تراشی گفت: (( از سر ناچاری بود ، تنهایی داشت دق مرگم می کرد و اونقدر گرسنگی و بدبختی کشیده بودم که به سرم زد تا رو به قبرستون بیارم سر انجام پیری بر آن همه ذوق و توان چیره شده بود و یکی دو سال آخر عمر ش ، کمتر کسی و طالبی سراغش را می گرفت و تابلو هایش دیگر خریدار نداشت و بالاخره در یکی از شب های زمستان 1346 و در حالی که برف سنگینی بر تهران باریده بود ، تک و تنها و در گوشه ی دکان کوچکش با لبخندی بر لب ، چشم از دنیا فرو بست . اینان بودند که نقاشی قهوه خانه ای را آفریدند و برگی بر افتخارات هنر ایران زمین افزودند ... آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنی بهنام چارئی چاپ در روزنامه تحلیل روز / سه شنبه ۲ بهمن ماه ۱۳۸۶
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط بهنام |
|
|
افسانه ی عقل و عشق نيما يوشيج ، یکی از تاثير گذارترين افراد در ادبيات و هنر شاعري اين سرزمين است . او تحولي بزرگ در نوع نگرش شعراي پارسي زبان ايجاد كرده و راه گشايي بود به سوي افق هايي تازه ، بي تكلف و ساده سرود . شعر افسانه در سروده هاي خود نيما يوشيج نيز آغاز است . هر چند كه ( افسانه ) شعر است اما كاملاً به صورت گفتگو نوشته شده , شخصيت و شخصيت پردازي دارد و به گفته ي خود نيما (( نمايش )) است : ( من از اين حيث كه اين ساختمان مي تواند به نمايش ها اختصاص داشته باشد و بهترين ساختمان هاست براي رسا ساختن نمايش ها از آن استفاده کردم . همانطور كه ساير اقسام شعر هر كدام اسمي دارند . من هم مي توانم ساختمان ( افسانه ) ی خود را نمايش اسم گذاشته و جز اين هم بدانم كه شايسته ي اسم ديگري نبود اين ساختمان است كه با آن به خوبي مي توان تئاتر ساخت … ) حكايت ، حكايت كش مكش فكري و عقيدتي و كلامي دو شخصيت اصلي ماجرا ( افسانه ) و ( عاشق ) است . كه به نوعي زندگي آدمی را مورد بررسي قرار مي دهد : آدمی زاده ی خاک ِ ناچیز ، بنده ی عشق های نهانی است . اما نه از تمام جهات بلكه تنها از نظر فكري و دروني و روحي . حكايت ، حكايت واقعيت ِ طبيعت ِ انسان است و اصلاً داستاني در كار نيست . افسانه ، بیانگر سرگشتگی های درونی است و صحبت هایی در باره ی عشق و زندگی و آدمها ، که میان افسانه و عاشق خسته و غمگین رد و بدل می شود و عشق زمینی محور کلام است و ... عشق هذیان بیماری ای بود ، یا خمار ِ میی ناب بوده .
پدرش – ابراهيم خان – از خوانين منطقه است . نيما در ده يوش به مكتب مي رود و با طبيعت انس فراوان دارد . به تهران رفته و در مدرسه ي سن لوئي زبان فرانسه مي آموزد و در سال 1296 موفق به دريافت تصديق نامه از مدرسه ي عالي سن لوئي تهران مي شود . اين آشنايي با زبان فرانسه و شعر ِ اروپايي مي تواند يكي از عوامل ايجاد تغيير و تحول در شعر پارسي توسط او باشد . در سال 1300 ( قصه ي رنگ پريده ) را منتشر مي كند . 1301 قسمتي از ( افسانه ) در روزنامه ي ( قرن بيستم ) ميرزاده ي عشقي منتشر مي گردد . در 6 ارديبهشت ماه 1303 با خواهر زاده ي ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل ( عاليه جهانگير ) ازدواج مي كند. پدرش – ابراهيم خان – در خرداد ماه 1305 ديده از جهان فرو مي كشد و پس از اين كار و كار و شعر و تدريس و خانه به دوشي و شهر به شهر رفتن – تبعيد شدن خود خواسته و یا به اجبار – . تا بالاخره در سال 1329 ( افسانه ) را با مقدمه اي از احمد شاملو توسط انتشارات علمي به چاپ مي رساند . كارهايش يكي پس از ديگري منتشر مي شود . او شعر مي نويسد . داستان . نمايشنامه و كار مي كند و كار و طعنه مي شوند و با تمام دلتنگی دست از کارش و راهش نمی کشد . يكي از بهترين و همراه ترين دوستانش مي شود جلال آل احمد . نوشته هايش سياسي محسوب مي شود . آسايش از او و همسرش – عاليه خانم – ربوده مي گردد . تكفير مي شود ، تنها می شود ، بی میل به نوشتن و کم کار می شود و به زادگاه خود پناه می برد و … در 13 دي ماه 1338 بر اثر بيماری ذات الريه براي هميشه خاموش مي گردد و به صورت اماني در امامزاده عبدالله تهران به خاك سپرده مي شود و ساليان بعد بنا به وصیت خودش ، جسدش به خانه ي قديمي او در يوش منتقل و در حياط خانه دفن مي گردد . از مهمترين آثار ( نیمایی ) نيما يوشيج مي توان : ري را . ماخ اولا . خانه ام ابريست . مي تراود مهتاب . ترا من چشم در راهم . مرغ آمين و … را نام برد .
متن ( افسانه ) درسال 1301 شمسي نگاشته شده است و همانگونه كه خود نويسنده – نيما يوشيج – در نوشته اي پيش از اين متن آورده ، نمايش است . هر چند شعر است و بر وزن عروضي ( فاعِلنُ ، فاعِلُن ، فاعلاتُن ) اما داراي چهارچوب نمايشنامه اي است ، شخصيت دارد و گفتگو ( ديالوگ ) . نويسنده شعر ِ نمايشي خود را به معلم خود ( نظام وفا ) تقديم كرده است . متن افسانه با تاثير از اشعار متحتشم كاشاني ، كه در نوحه سرايي و سرودن اشعار مذهبي بسيار شاخص و پرتوان است ، نوشته شده . اين متن از نظر درون مايه ( رُمانتيسم ) است و جريان ساز است در ادبيات ايران چرا كه از دل ِ ( افسانه ) رُمانتيسم نو در ادبيات ايران پديدار شد . متن افسانه داراي ويژگيهاي شعر كلاسيك و شعر نيمايي است . تذكر : * شعر کلاسیک آن شعری است که : 1 – موزون 2 – مقفی ( جای مشخصی در هر مصراع دارد ) 3 – متخیل ( عنصر خیال در آن به کار رفته ) 4 – متساوی ( مصراع ها با هم برابر و از نظر هجا یکسان ) باشد . * شعر نیمایی آن شعري است كه : 1- موزون 2- مفقی 3- متخیل باشد . اما قافيه در جاي خاص هم چون شعر كلاسيك وجود ندارد و مصراع ها كوتاه و بلند مي باشند . از شاخصه هاي شعر نيمايي مي توان به الف : ديد تازه در شعر ب : اُنس با طبيعت ج : زبان نمادين در شعر د: جهت گيري اجتماعي شاعر در شعر را نام برد كه همگي اين چهار مورد در حوزه ي محتوايي است . در متن ( افسانه ) اُنس با طبيعت بسيار مشخص است . در شكل ، متن ( افسانه ) پنج مصراع ، پنج مصراع تكرار مي شود و از مهمترين شاخصه هاي آن با وجود شعر بودن ، وجود گفتگو و خصلت نمايشي داشتن است . در اين متن معارضه اي با خواجه شعر شيراز ( حافظ ) بر َسر عشق وجود دارد و نيما حافظ را به نوعی محاكمه مي كند : … حافظا اين چه كيدو دروغيست كز زبان مي و جام و ساقيست ؟ نالي َار تا اَبَد ، باورم نيست كه بر آن عشق بازي كه باقيست من بر آن عاشقم كه رونده است !
و در واقع عشق كلاسيك را عشق جاوداني مي داند ، اما عشق مطرح شده در ( افسانه ) را عشق زميني و فناپذير بيان مي كند و البته عشق كلاسيك را نمي پذيرد . در متن ( افسانه ) طرح كم رنگي از يك زن وجود دارد كه گروهي معتقداند اين زن همان دختر روستایی است كه نيما در جواني عاشقش بود و ( صفورا ) نام داشته است . از نظر منتقدان به لحاظ شعري اين متن داراي ضعف هايي مي باشد كه از آن جمله اند : 1- گسستگي وزن 2- ضعف تاليف 3- ضعف ساختار نحوي . اين شعر دُرست درگير ودار سياسي قاجار و پهلوي به رشته تحرير در آمده . به جهت ساختار نمايشنامه اي ( افسانه ) دارای ساختاری تخت است . می توان آن را نمایشنامه ای ابسورد ناميد . چرا كه در آن داستاني وجود ندارد . دور باطل و تكرار در صحنه ها ، فرود نسبتاً طولاني نمايشنامه ، عدم كشمكش هاي بحراني ، گفتگو های طولانی که از نوعی فلسفه و جهان بینی است ، نداشتن نقطه ي اوج محسوس و معنا باختگي روزگار انساني و تنهایی در آن خودنمايي مي كند . كشمكش موجود در ( افسانه ) از نوع كشمكش انسان با خويشتن است . در ( افسانه ) انسان با انسان ، طبيعت ، قدرت هاي فوق طبيعي و يا … درگير نيست و تنها و تنها با خود ِ خويشتن ستيز دارد . به واقع نمي توان چندان نقش مثبت و منفي از دل شخصيت هايش بيرون آورد ، پروتاگونيست ( نقش اول ) و آنتاگونيست ( نقش مقابل ) ، در آن وجود ندارد . شايد براي لحظاتي و يا دقايقي افسانه را پرقدرت و نقش اصلي بدانيم که در مقابل عاشق خسته و نا امید ، سخنوری می کند ، اما به سرعت جا عوض مي شود و عاشق رشته ی کلام را به دست می گیرد و این بار افسانه است که بیشتر می شنود و ... . در ( افسانه ) موقعيت ها و گفتگوها مشابه است ، نه افسانه برتري دارد و نه عاشق و در پايان هيچ يك پيروز نيستند و بازنده اي هم در كار نيست . اصلاً جنگي نبوده ، بحث بر َسر عشق و عقل يا بهتر بنویسم ، ( عقل ) و ( دل ) است . … عشق هر لحظه پرواز جويد ، عقل هر روز بيند معما ، و آدميزاده در اين كشاكش . (افسانه ) بازتاب آشفتگي ها ، هجران ها ، ناكامي ها و عشق دردمندانه ي شاعر است . متن گفتاري است ميان عاشق مايوس و افسانه . افسانه خاطرات گذشته شاعر است . ( افسانه ) نداي احساس است ، عشق است و در تعارض با عقل . فريب است و فريب كار . عاشق ! از هر فريبنده كان هست ، يك فريبِ دل آويز تر ، من ! كهنه خواهد شدن آنچه خيزد ، يك دروغ ِ كهن خيزتر ، من ! رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو تم ِ اين متن چيزي نيست جز آشفتگي ها و سرگشتگي هاي انسان كه او را با خود به ستيز فرا مي خواند ، انساني كه عاشق است و سخت آزرده خاطر و افسرده و با عشق ، اين فريب بزرگ كه افسانه اش مي توان ناميد و هر زماني و لحظه اي به رنگي است دست به گريبان و این كه در نهايت بايد از تنهایي دوري كرد و به زندگي پرداخت , هر چند با كوله باري از غم و هجران چرا که در این کشاکش راهی جز با هم بودن و ادامه دادن نیست : هان ! به پيش آي از اين درّه ي تنگ
كه بهين خوابگاه ِ شبان ها ست ، كه كسي را نه راهي بر آن است ، تا در اينجا كه هر چيز تنها ست بسرائيم دلتنگ با هم … نيما يوشيج خود مي گويد : ( من زندگي را با شعرم بيان كردم ) . و به راستي اين ( افسانه ) زندگي است ، زندگي ايي كه در وجود هر انسان جاري است با تمام تمايلات ، كشمكش ها و شكست هاي روحي و عاطفي . صحبت از بازي گوشي دل و بينايي عقل است كه انسان را در اين جهان به بازي مي گيرند . مي توان گفت اگر موضوعی باشد ، جز جدال اين دو ( عقل و دل بر سر عشق) نيست هر چند در كنار آن بحث تنهايي انسان و دور باطل زندگي نيز مطرح مي شود . اين متن دو شخصيت دارد ، يكي ( افسانه ) و ديگر ي ( عاشق ) . كم وبيش از افسانه نوشتم ، افسانه همان زندگي و روزگاران و حوادث گذشته بر شاعر است . افسانه نداي احساس است و عشق . افسانه ، فريب است . افسانه از دل آدميان بر مي خيزد . ( افسانه ) خیال است و زاده ی ذهن . عاشقا ! من همان ناشناسم آن صدايم كه از دل بَر آيد . ( افسانه ) تصورات ِ آدميان است كه هر زماني به رنگي در مي آيد . زاده ي جهان و كشمكش آن با انسان است. گر مَهيبم چو ديو صحاري ور مرا پير زن روستايي غول خواند ز آدم فراري ، زاده ي اضطراب جهانم . (افسانه ) در گفته های خود ، خود را معرفي مي كند . در سراسر متن جلوه ها و رنگ هاي متفاوتش را بيان مي كند . آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي . ---------------------- من يكی قصه ام ، بي سَرو بُن ! ---------------------- يك فريبِ دلاويز تر من ! يك دروغ كهن خيرتر من ! ---------------------- رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو ! ( عاشق ) شخصيتي است انساني و كاملاً زميني كه دست به گريبان عشق است و اسير دِل . خسته و مايوس از زندگاني و هستي و حتي خود . او خود را در عشق ، گم شده مي داند و هيچ آرزويي جز خواسته ي دل ندارد . كس نخواهم زند بر دِلَم دست ، كه دِلَم آشيان دلي هست . ز آشيانم اگر حاصلي نيست ، من بر آنم كز آن حاصلي هست ، به فريب و خیالی منم خوش . ( عاشق ) به صراحت خود را معرفي مي كند و از هيچ چيز بيم ندارد و اندهگين است از غفلت خود . عاشقم ، خفته ام ، غافلم من !
(عاشق ) خود را تنها و پژمرده مي داند و به همه چيز بدبين است ، او شكست خورده است و آرزوهایش را از دست رفته می یابد . قلب من نامه ي آسمان هاست . مدفن ِ آرزوها و جان هاست . ظاهرش خنده هاي زمانه ، باطن آن سرشك ِ نهان هاست . او چنان خود را فريب خورده مي بيند و ديگران را بَد و سوء استفاده چي و طعنه زن كه ديگر به هيچ چيز اعتمادي ندارد و با غم عشق خود سر در گريبان است . او عاشق است اما ، کاملا عاقل . عشق می خواهد که به مقصود برسد اما ، عقل ، این پیر دانا بر سر راهش می ایستد و واقعیت ها را به روشنی روز می نمایاند . دِل زوصل و خوشي بي نصيب است . ديدن و سوزش و شادماني چه خيالي و وهمي عجيب است ! بي خبر شاد و بینا فسرده است ! خنده اي ناشكفت از گُل من ، كه ز باران زهري نشد تَر . اما عاشق را عشق باید . آنچه که در دل جای می گیرد به آسانی بیرون نمی شود ، هرچند که عشق زمینی چندان اعتباری ندارد اما هیچ گاه از دل و ذهن بیرون نمی رود و تا همیشه در یاد و خاطره می ماند و عاشق را به دنبال خود می کشد . کافیست تا ، یک بار عاشق شوید ... . ناشناسي دلم بُرد و گم شد ، من پي دل كنون بي قرارم . بهنام چارئی چاپ شده در روزنامه تحلیل روز /چهار شنبه ۲۶ دیماه ۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/28ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط بهنام |
|
|
درام یا شعر ؟ قصد تعریف کردن شعر یا درام ( ادبیات نمایشی – نمایشنامه ) را ندارم که از حوصله و مجال این وبلاگ خارج است و از تخصص و سواد من نیز. بسیاری از ما خوانده و دیده و شاید نوشته باشیم نمایشنامه هایی منظوم یا بهتر بگویم شعر گونه . استاد درام نویسی ( شکسپیر ) نمایشنامه هایش را به نظم ( شعر ) می نگاشت ومی سرود ، اما موضوع اصلا بر سر ادبیات نمایشی نیست ، موضوع شعر است آن هم در چهار چوب کلاسیک و آن هم رباعی . که چهار پاره است و و در واقع دو بیتی ، با تعریف خاص خود که میدانیم و میدانند و ... . قالبی کهنه ، سخت ، زیبا و شاید برای جوان امروزی نا مأنوس !!! - از ماست ، که بر ماست - می خواهم از رباعی بگویم و از یک رباعی سرا . از شاعری خوش سلیقه در شهر من شیراز ! از ایرج زبر دست . آری از او که با خیامی دیگر آماج رگبار طعنه شد و بیداد ناسزا ، از او که در ظاهر آرام است و به دل خروشان : گفتند : کلام ِ تابناکم کفر است اندیشه ی اِشراقی تاکم ، کفر است اینسان که طوافِ کعبه می کنم میکده را گر کعبه نسازند ز ِ خاکم کفر است ایرج زبر دست دوستی ست غزیز ، جوان است و سر شار از استعداد . اما ... حقش نیست شغلی که دارد . جایش نیست ، جایی که می نشیند . او بیش از اینهاست ، بیش از بیش . در بازی عشق ، زندگی باخت مرا جز درد کسی دریغ ، نشناخت مرا هر در که زدم ، سنگ جوابم دادند این شهر ، به یاد کوفه انداخت مرا ... می نوشتم ، او رباعی سرای امروز است و فردا . در رباعیهایش دیالوگ ( گفتگو ) دارد ، نه شعر |