تبليغاتX
تئاتر گرافیکی !
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند . تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنی
 

 

نقش ِ عاشورا

( عاشورا سرشار از نشانههای هنری )

 

در روزگار باستان ، سخنوران صاحب نامی زندگی می کرده اند که نیکویی قهرمانان را در ( خدایکنامه ها  ) و ( هزار افسانک ها ) باز گو کرده و به نقل و قصه گویی می پرداخته اند و از مکر و حیله دیوان گرفته تا ظلم ضحاک صحنه هایی می آراستند . همان صحنه ها بعد ها به همت نقاشان در تابلو های قهوه خانه ای مجسم شد .         

پرده خوان ها ، پرده های گسترده و بزرگی که صحنه های  فاجعه کربلا را مجسم کرده  بود  در  میدان  آبادی ها  به  نمایش می گذاشتند  و  به  توصیف  آن  می پرداختند .  پرده خوانی از گذشته وسیله ای برای بیان سوگ در قالب تصویر بوده که با انگشتان  هنر  آفرین  شمایل  نگاران ، نقش می شد . پرده خوانی هنری است از هنر های نمایشی – نمایش سوگ – نمایش ِ حال ِ اهل  بزم و رزم ، هنر شکستن سکوت صحنه های خاموش . پرده خوانی هنر به زبان آوردن تصاویر است . این پرده ها ضمن این  که  زمینه ی مناسبی جهت ابراز مهارت فنی هنر مندان فراهم می کند ، در عین حال اسباب پرواز تخیل نقاش را فراهم  می سازد  . در  این  پرده ها  نقاش حوادث  را  به  صورت اپیزودیک ( صحنه به صحنه ) در کنا هم نقش می کند و شخصیت  اصلی  قصه  را در موقعیت های مختلف نشان می دهد . پرده آسان ترین وسیله برای ابراز سوگ و الم به حساب می آید  .  پرده ها جای زیادی نمی گیرند و پس از نقل به صورت لوله شده در می آیند و حمل و نقلشان چندان سخت نیست .نیازی  به نورپردازی ندارند ، پرده خوانی محتاج سالن ها  و سن های نمایش  نیست،هر گوشه ای از پرده ها حادثه ای را نشان می دهد و راوایتگر داستانی است. زبان پرده خوانی زبان مردم است و شاید آمیخته با لحجه و گویش خاص یک محل که این نزدیکی بیشتری بوجود می آورد و باور پذیری را افزایش می دهد . .

(( تعزیه از تاثیر نمایش های پرده ای برکنار نیست و شاید خود نقشی در گسترش تعزیه داشته است ، زیرا می توان پنداشت که حوادث کربلا به همراه سینه زنی و همسرایی و نوحه خوانی بدوا بدین صورت از برابر مردم می گذشته است .))  (صادق همایونی ، تعزیه در ایران- صفحه 181 )    .

 

پرده کشی  ( نقاشی قهوه خانه ای ) 

تجلی حماسه ی حسینی در میان هر گروه به شکل و صورتی است . چنان که در روزگار صفویه ، تجسم بخشیدن آن واقعه ی جانگداز ، تصویر گری  و پرده کشیدن از صحنه ی مبارزه ی حق و باطل متداول شد و آثار هنری ارزنده ای بوجود آمد . این پرده ها  در  تکایا  و  مجالس  روضه خوانی و مهمتر از همه در قهوه خانه ها نصب می شد و صحنه های نقاشی شده بر آن ، روایتگر حوادث و داستان های مختلفی بود از جمله بزم و رزم رستم ، مرگ سهراب ، عبور سیاوش از آتش ، جنگ رستم با دیو سپید و بعد ها تبدیل شد به حوادث ِ   دینی ای  چون : قربانی کردن اسماعیل (ع) ، عروسی حضرت قاسم (ع) ، واقعه ی ظهر عاشورا ، شام قریبان  ،  حکایت ضامن آهو و ... از آنجا که این پرده ها ( پارچه های بزرگ نقاشی شده ) به سبک و شیوه ای خاص نقش  می شدند  و معمولا  جایگاه  نقاش و پرده ی نقاشی در قهوه خانه بود  ( درست در جایی که توده ی مردم از بازاری و دستفروش و دوره گرد و کارگر و معلم و ...  برای رفع خستگی و گرسنگی و نوشیدن چای جمع می شدند و نقالان ، نقل   می گفتند  و توده  را  با  تاریخ  و  مذهب   و  اسطوره   و   گذشته ی   این  سرزمین  آشنا می کردند ) ، این گونه از نقاشی به سبک قهوه خانه ای  (   نقاشی   قهوه خانه ای ) معروف شد .  

در  زمینه ی  شمایل  نگاری  و  صورتگری  مذهبی ،  ایران  از  دیر  باز وسوسه پذیر بوده است . نگاهی کوتاه به نقوش سفال های  سیلک  و  مفرغ های  لرستان  ،  حتی  پرده های اساطیری مربوط به دلسوختگان بر قتل  سیاوش  ،  به  وضوح  نشان  می دهد  که  چگونه ایرانیان در قالب های گوناگون ، قصه های ُپر مضمون ِ مندرج بر چهره ی سفالها و سینه ی پرده ها از  فرّ ایزدی و چالش میان نیکی و بدی سخن گفته اند .          

نقاشی  قهوه خانه پدیده ای نو ظهور  در تاریخ نقاشی ایران بود که همراه با حفظ ارزش های منطقی هنر ، مذهبی و سنتی است. مردم در این پرده ها رستمی را طلب می کردند تا بیا ید و دادشان را از بیدادگر زمانشان بگیرد . در چنین روز گاری بود که  هنر مندان بی ادعا ، مقابل دیوار قهوه خانه ها و در ایوان حسینیه ها و تکیه ها گوش به سخن نقالان دادند و چشم در  چشم  مداحان  دوختند  ،  رنگ ها   را ساییدند  و کاسه هاشان را از رنگ  ُپر کردند ، هر چه را که شنیدند و در دل داشتند  بر تن دیوار  و  بوم نقش زدند ، تنها به مدد خیالشان . واز این روست که سبک قهوه خانه ای را ( خیالی سازی ) نیز می گویند .حدود سه قرن پیش بود که نخستین نقاشیها از این دست ، چشم ها را به مهمانی  عاشورا  دعوت  کرد  ؛  به  مهمانی حماسه  و  ضیافت خون و در این راه نخستین نام که بر پرده ی خاطره پر رنگ می شود ، نام حسین قوللر آغاسی است وپس از او محمد مدبر که     ( یادشان زمزمه ی نیم شب مستان باد . )( در آمدی بر نمایش و نیایش در ایران – صفحه 44 ) .

حسین قوللر آقاسی  ، مر شد و پیشکسوت نقاشان قهوه خانه بود . او فرزند استاد علیرضا قوللر آقاسی است . استاد علیرضا مدتی   به  نقاشی  بر روی قلمدان ، زمانی به مینا کاری ، دورانی به نقاشی قصه های شاهنامه های چاپ سنگی و  در آخرین  روزهای  زندگی   در خیابان باب همایون سابق در کار گاهی کوچک به کار نقش و رنگ کاشی مشغول بود . حسین در این ایام و  در  واقع در کودکی همراه پدر بود در کار گاه کاشی پزی و محمد نیز در این ایام و به سالهای کودکی به کارگاه کاشی وارد شد و این  دو تا پایان عمر دوست بودند و همراه . استاد حسین از پدرش و کودکی  می گوید :  ( همیشه به من و استاد محمد تذکر می داد که اگر چهار تا رنگ و و چند تا نقش را شناختیم ، خودمان را گم نکنیم . غرور مال هنر مند نیست ، که اگر مرد با هنر ، مردم دار بود و متواضع ، آن وقت اسمش هنر مند است و ... )  . .

حسین ، رفته رفته کارش  بالا  گرفت  و  شد  نقاش قهوه خانه و جای خوابش حتی شد قهوه خانه ..

مدتی گرم کار و اعتبار بود و رفته رفته  اوضاع  اجتماعی  تغییر      می کرد  و  سلیقه ها عوض شده  بود  سفارش ها  کم  می شد  و  آنان  که  سفارش  داشتند  پولی برای  پرداخت نداشتند و تنها دیزی آبگوشت نهار و شام استاد  حسین  و  چای  قند  پهلویش  را  تدارک   می دیدند  و بوسه  بر پیشانیش  می نشاندند .  نقاش پیر و با تجربه ی قهوه خانه ها دیگر رغبتی نداشت پا از خانه بیرون بگذارد ، به خانه نشینی خو گرفته بود.انگار که با زندگی قهر کرده بود . 

 اما  مثل این که نمی خواست باور کند که دیگر همه چیز تمام شده بود .کار به جایی رسید که نقاش پیر و از کار افتاده آخرین روزهای عمرش را در  اتاقی  کوچک  و   بی   نور   در   بیمارستان   ارتش   گذرانید  . او  در غروب یکی از روز های آذر ماه 1345 در حالی که با دستان پیر و لرزانش منظره ای پر گل و گیاه با پرنده ای در آسمان کشید ، چشم از جهان فرو بست . 

محمد مد ّبر ، چشم و چراغ نقاشی قهوه خانه ای بود  . در این دنیای بزرگ خود رنج بود ، چرا که تنها به دنیا آمد و تنها زندگی کرد و تنها نیز مرد .

آمد، یک تنه آمد وآن چنان سر آسیمه، بیقرار و مدعی که چون قلم موی نقاشی به دست می گرفت،گویی که پهلوانی زور مند به میدان نبرد آمده . استاد مدبر می گفت : (( من عمری در کربلا زندگی کرده ام . اگر چه هرگز پایم به خاک داغ کربلا نرسیده ، اما من کربلایی هستم . من به کوفه رفته ام ، در به دری کشیده ام ، شلاق نا مردان خورده ام .هنوز هفت سال بیشتر نداشتم که  یتیم  شدم ؛  در تعزیه ی تکیه دولت نقش دو طفلان مسلم را بازی می کردم ، فریاد یتیمی و غریبی سر می دادم . من اگر نقاش عاشورا نباشم ، اگر خون ناکسان را بر پهنه ی بوم نریزم،پس چه کسی به داد مظلومانی چون من خواهد رسید ؟ ...  )) . 

محمد  مدبر با  عشق و علاقه  فراوان ازدواج کرد و ناگاه و بدون آنکه کسی دلیلش را بداند ، همسرش رهایش کرد .او خود برای حسین قوللر گفته بود : (( حسین آقا ! زنم رفت که رفت . من لیاقتش رو نداشتم ، لابد سعادتش رو نداشتم .))            .

چند  سال پس از رفتن همسرش تنها مونس او ( مادر ) نیز از دنیا رفت و این شد که استاد محمد از تهران به مشهد رفت ، اما پس  از چند ماه اقامت و نقش کردن پرده ها ، باز هم به تهران باز گشت و دوباره به سراغ دوست قدیم ( حسین قوللر ) رفت ..

محمد مدبر چنان مخلصانه نقش بر پارچه می کشید ، که روی دست تابلو های عاشورا و روز محشر او کسی بلند نشده . با تمام این احوال ، ( مدبر ) در کار  نقاشی  حکایات  شاهنامه ، سخت پایبند کلمه به کلمه و کلام به  کلام  آن  بود . با آنکه  کمتر  فرصت  کشیدن  حکایات شاهنامه را داشت .                

چند وقتی غیبش زد ، تا معلوم شد از شدت نداری و کسادی کسب وگرسنگی ، ناچارشده بود برود سنگ قبر بتراشد و نقش روی سنگ قبر ها بیاندازد. وقتی از او پرسیدند که چرا سنگ قبرمی تراشی گفت: (( از سر ناچاری بود ، تنهایی داشت دق مرگم می کرد و اونقدر گرسنگی و بدبختی کشیده بودم که به سرم زد تا رو به قبرستون بیارم سر انجام پیری بر آن همه ذوق و توان  چیره شده بود و یکی دو سال آخر عمر ش  ،  کمتر کسی  و  طالبی  سراغش  را می گرفت و تابلو هایش دیگر خریدار نداشت و بالاخره در یکی از شب های زمستان 1346 و در حالی که برف سنگینی بر تهران باریده بود ، تک و تنها و در گوشه ی دکان کوچکش با لبخندی بر لب ، چشم از دنیا فرو بست .

اینان  بودند  که  نقاشی  قهوه  خانه ای  را  آفریدند  و  برگی  بر افتخارات هنر ایران زمین افزودند ...   

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند      

    تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنی    

 

بهنام چارئی   

 چاپ در روزنامه تحلیل روز / سه شنبه ۲ بهمن ماه ۱۳۸۶ 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط بهنام | 
 

 

افسانه ی عقل و عشق

 

نيما يوشيج ، یکی از تاثير گذارترين افراد در ادبيات و هنر شاعري اين سرزمين است . او تحولي بزرگ در نوع نگرش شعراي پارسي زبان ايجاد كرده و راه گشايي بود به سوي افق هايي تازه  ،  بي تكلف و ساده سرود .

شعر افسانه در سروده هاي خود نيما يوشيج نيز آغاز است . هر چند كه ( افسانه ) شعر است اما كاملاً به صورت گفتگو نوشته شده , شخصيت و شخصيت پردازي دارد و به گفته ي خود نيما (( نمايش )) است :

( من از اين حيث كه اين ساختمان مي تواند به نمايش ها اختصاص داشته باشد و بهترين ساختمان هاست براي رسا ساختن نمايش ها از آن استفاده کردم . همانطور كه ساير اقسام شعر هر كدام اسمي دارند . من هم        مي توانم ساختمان ( افسانه ) ی خود را نمايش اسم گذاشته و جز اين هم بدانم كه شايسته ي اسم ديگري نبود اين ساختمان است كه با آن به خوبي مي توان تئاتر ساخت )

حكايت ، حكايت كش مكش فكري و عقيدتي و كلامي دو شخصيت اصلي ماجرا ( افسانه ) و ( عاشق ) است . كه به نوعي زندگي آدمی را مورد بررسي قرار مي دهد :

 

آدمی  زاده ی   خاک ِ  ناچیز  ،

بنده ی عشق های نهانی است .

 

 اما نه از تمام جهات بلكه تنها از نظر فكري و دروني و روحي . حكايت ، حكايت  واقعيت ِ طبيعت ِ انسان است و اصلاً داستاني در كار نيست . افسانه ، بیانگر سرگشتگی های درونی است و صحبت هایی در باره ی عشق و زندگی و آدمها ، که میان افسانه و عاشق خسته و غمگین رد و بدل می شود  و عشق  زمینی محور کلام است و ...

عشق هذیان بیماری ای بود ،

یا  خمار ِ  میی  ناب  بوده  .

 

                           علی اسفندیاری ( نوری ) - نیما یوشیج-

 

پدرش ابراهيم خان از خوانين منطقه است . نيما در ده يوش به مكتب مي رود و با طبيعت انس فراوان دارد . به تهران رفته و در مدرسه ي سن لوئي زبان فرانسه مي آموزد و در سال 1296 موفق به دريافت تصديق نامه از مدرسه ي عالي سن لوئي تهران مي شود . اين آشنايي با زبان فرانسه و شعر ِ اروپايي مي تواند يكي از عوامل ايجاد تغيير و تحول در شعر پارسي توسط او باشد .

در سال 1300 ( قصه ي رنگ پريده ) را منتشر مي كند . 1301 قسمتي از ( افسانه ) در روزنامه ي ( قرن بيستم ) ميرزاده ي عشقي منتشر مي گردد . در 6 ارديبهشت ماه 1303 با خواهر زاده ي ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل ( عاليه جهانگير ) ازدواج مي كند.

پدرش ابراهيم خان در خرداد ماه 1305 ديده از جهان فرو مي كشد و پس از اين كار  و كار  و شعر و تدريس و خانه به دوشي و شهر به شهر رفتن تبعيد شدن خود خواسته و یا به اجبار .  تا بالاخره در سال 1329 ( افسانه ) را با  مقدمه اي از احمد شاملو توسط انتشارات علمي به چاپ مي رساند . كارهايش يكي پس از ديگري منتشر   مي شود . او شعر مي نويسد . داستان . نمايشنامه و كار مي كند و كار  و طعنه       مي شوند و با تمام دلتنگی دست از کارش و راهش نمی کشد  . يكي از بهترين و همراه ترين دوستانش    مي شود جلال آل احمد . نوشته هايش سياسي محسوب مي شود . آسايش از او و همسرش عاليه خانم ربوده مي گردد . تكفير مي شود ، تنها می شود ، بی میل به نوشتن و کم کار می شود  و به زادگاه خود پناه می برد و

در 13 دي ماه 1338 بر اثر بيماری ذات الريه براي هميشه خاموش مي گردد و به صورت اماني در امامزاده عبدالله تهران به خاك سپرده مي شود و ساليان بعد بنا به وصیت خودش ، جسدش به خانه ي قديمي او در يوش منتقل و در حياط خانه دفن مي گردد .

از مهمترين آثار ( نیمایی ) نيما يوشيج مي توان : ري را . ماخ اولا . خانه ام ابريست . مي تراود مهتاب . ترا من چشم در راهم . مرغ آمين و را نام برد .

 

متن ( افسانه ) درسال 1301 شمسي نگاشته شده است و همانگونه كه خود نويسنده نيما يوشيج در نوشته اي پيش از اين متن آورده ، نمايش است . هر چند شعر است و بر وزن عروضي ( فاعِلنُ ، فاعِلُن ، فاعلاتُن )  اما داراي چهارچوب نمايشنامه اي است ، شخصيت دارد و گفتگو ( ديالوگ ) . نويسنده شعر ِ نمايشي خود را به معلم خود ( نظام وفا ) تقديم كرده است .

متن افسانه با تاثير از اشعار متحتشم كاشاني ، كه در نوحه سرايي و سرودن اشعار مذهبي بسيار شاخص و پرتوان است ، نوشته شده . اين متن از نظر درون مايه ( رُمانتيسم ) است و جريان ساز است در ادبيات ايران چرا كه از دل ِ ( افسانه ) رُمانتيسم نو در ادبيات ايران پديدار شد . متن افسانه داراي ويژگيهاي شعر كلاسيك و شعر نيمايي است .

 

تذكر :

* شعر کلاسیک آن شعری است که :

1 موزون   2 مقفی ( جای مشخصی در هر مصراع دارد )   3 متخیل ( عنصر خیال در آن به کار رفته ) 4 متساوی  ( مصراع ها با هم برابر و از نظر هجا یکسان ) باشد .

* شعر نیمایی آن شعري است كه :

1-  موزون 2-  مفقی    3- متخیل باشد . اما قافيه در جاي خاص هم چون شعر كلاسيك وجود ندارد و مصراع ها كوتاه و بلند مي باشند . از شاخصه هاي شعر نيمايي مي توان به الف : ديد تازه در شعر   ب : اُنس با طبيعت   ج : زبان نمادين در شعر   د: جهت گيري اجتماعي شاعر در شعر را نام برد كه همگي اين چهار مورد در حوزه ي محتوايي است .

 

 

در متن ( افسانه ) اُنس با طبيعت بسيار مشخص است . در شكل ، متن ( افسانه ) پنج مصراع ، پنج مصراع تكرار مي شود و از مهمترين شاخصه هاي آن با وجود شعر بودن ، وجود گفتگو و خصلت نمايشي داشتن است . در اين متن معارضه اي با خواجه شعر شيراز ( حافظ ) بر َسر عشق وجود دارد و نيما حافظ را به نوعی محاكمه مي كند :

حافظا اين چه كيدو دروغيست

كز زبان مي و جام  و ساقيست  ؟

نالي  َار  تا  اَبَد  ،  باورم   نيست

كه بر آن عشق بازي كه باقيست

                           من بر آن عاشقم كه رونده است !

 

و در واقع عشق كلاسيك را عشق جاوداني مي داند ، اما عشق مطرح شده در ( افسانه ) را عشق زميني و فناپذير بيان مي كند و البته عشق كلاسيك را نمي پذيرد .

در متن ( افسانه ) طرح كم رنگي از يك زن وجود دارد كه گروهي معتقداند اين زن همان دختر روستایی است كه نيما در جواني عاشقش بود و ( صفورا ) نام داشته است . از نظر منتقدان به لحاظ شعري اين متن داراي ضعف هايي مي باشد كه از آن جمله اند : 1- گسستگي وزن 2- ضعف تاليف 3- ضعف ساختار نحوي .

 اين شعر دُرست درگير ودار سياسي قاجار و پهلوي به رشته تحرير در آمده  .  به جهت ساختار نمايشنامه اي  ( افسانه ) دارای ساختاری تخت است . می توان آن را نمایشنامه ای ابسورد ناميد . چرا كه در آن داستاني وجود ندارد . دور باطل و تكرار در صحنه ها ، فرود نسبتاً طولاني نمايشنامه ، عدم كشمكش هاي بحراني ، گفتگو های طولانی که از نوعی فلسفه و جهان بینی است ، نداشتن نقطه ي اوج محسوس و معنا باختگي روزگار انساني و تنهایی در آن خودنمايي مي كند .

كشمكش موجود در ( افسانه ) از نوع كشمكش انسان با خويشتن است . در ( افسانه ) انسان با انسان ، طبيعت ، قدرت هاي فوق طبيعي و يا درگير نيست و تنها و تنها با خود ِ خويشتن ستيز دارد .

به واقع نمي توان چندان نقش مثبت و منفي از دل شخصيت هايش بيرون آورد ، پروتاگونيست ( نقش اول ) و آنتاگونيست ( نقش مقابل ) ، در آن وجود ندارد .

شايد براي لحظاتي و يا دقايقي افسانه را پرقدرت و نقش اصلي بدانيم که در مقابل عاشق خسته و نا امید ، سخنوری می کند ،  اما به سرعت جا عوض مي شود و عاشق رشته ی کلام  را به دست می گیرد و این بار افسانه است که بیشتر می شنود و ... . در ( افسانه ) موقعيت ها و گفتگوها مشابه است ، نه افسانه برتري دارد و نه عاشق و در پايان هيچ يك پيروز نيستند و بازنده اي هم در كار نيست . اصلاً جنگي نبوده ، بحث بر  َسر عشق و عقل يا بهتر بنویسم ،  ( عقل ) و ( دل ) است .

 

          عشق هر لحظه پرواز جويد ،

           عقل  هر  روز  بيند  معما ،

              و آدميزاده در اين كشاكش .

 

(افسانه ) بازتاب آشفتگي ها ،  هجران ها ،  ناكامي ها و عشق دردمندانه ي شاعر است . متن گفتاري است ميان عاشق مايوس و افسانه . افسانه خاطرات گذشته شاعر است .  ( افسانه ) نداي احساس است ، عشق است و در تعارض با عقل . فريب است و فريب كار .

 

عاشق !  از هر فريبنده كان هست ،

يك  فريبِ   دل  آويز تر  ،   من  !

كهنه خواهد  شدن  آنچه   خيزد  ،

يك  دروغ ِ كهن  خيزتر  ،   من  !

رانده ي   عاقلان   ،  خوانده ي تو

 

تم ِ اين متن چيزي نيست جز آشفتگي ها و سرگشتگي هاي انسان كه او را با خود به ستيز فرا مي خواند ، انساني كه عاشق است و سخت آزرده خاطر و افسرده و با عشق ، اين فريب بزرگ كه افسانه اش مي توان ناميد و هر زماني و لحظه اي به رنگي است دست به گريبان و این كه در نهايت بايد از تنهایي دوري كرد و به زندگي پرداخت , هر چند با كوله باري از غم و هجران چرا که در این کشاکش راهی جز با هم بودن و ادامه دادن نیست :

 

                                 هان ! به پيش آي از اين درّه ي تنگ

كه  بهين  خوابگاه ِ  شبان ها ست  ،

كه  كسي  را  نه  راهي بر آن است ،

تا در  اينجا  كه  هر  چيز  تنها ست

           بسرائيم  دلتنگ  با  هم  

 

نيما يوشيج خود مي گويد : ( من زندگي را با شعرم بيان كردم ) . و به راستي اين ( افسانه ) زندگي است ،  زندگي ايي كه در وجود هر انسان جاري است با تمام تمايلات ، كشمكش ها و شكست هاي روحي و عاطفي . صحبت از بازي گوشي دل و بينايي عقل است كه انسان را در اين جهان به بازي مي گيرند . مي توان گفت اگر موضوعی باشد ،  جز جدال اين دو ( عقل و دل بر سر عشق) نيست هر چند در كنار آن بحث تنهايي انسان و دور باطل زندگي نيز مطرح  مي شود .

اين متن دو شخصيت دارد ، يكي ( افسانه ) و ديگر ي ( عاشق ) . كم وبيش از افسانه نوشتم ، افسانه همان زندگي و روزگاران و حوادث گذشته بر شاعر است . افسانه نداي احساس است و عشق . افسانه ، فريب است . افسانه از دل آدميان بر مي خيزد . ( افسانه ) خیال است و زاده ی ذهن .

 

عاشقا ! من همان ناشناسم

آن صدايم كه از دل بَر آيد .

 

( افسانه ) تصورات ِ آدميان است كه هر زماني به رنگي در مي آيد . زاده ي جهان و كشمكش آن با انسان است.

گر مَهيبم چو ديو صحاري

ور مرا  پير زن  روستايي

غول خواند ز آدم فراري ،

زاده ي  اضطراب جهانم .

 

(افسانه ) در گفته های  خود ، خود را معرفي مي كند . در سراسر متن جلوه ها و رنگ هاي متفاوتش را بيان

مي كند .

     آنچه گويي منم ، و آنچه خواهي .

   ----------------------

  من يكی قصه ام ، بي سَرو بُن !

   ----------------------

   يك فريبِ دلاويز تر  من  !

   يك دروغ كهن خيرتر من !

   ----------------------

 رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو !

 

( عاشق ) شخصيتي است انساني و كاملاً زميني كه دست به گريبان عشق است و اسير دِل . خسته و مايوس از زندگاني و هستي و حتي خود . او خود را در عشق ، گم شده مي داند و هيچ آرزويي جز خواسته ي دل ندارد .

كس نخواهم زند بر دِلَم دست ،

كه  دِلَم  آشيان   دلي  هست  .

ز  آشيانم  اگر  حاصلي نيست  ،

من بر آنم كز آن حاصلي هست ،

به  فريب و خیالی  منم  خوش  .

 

( عاشق ) به صراحت خود را معرفي مي كند و از هيچ چيز بيم ندارد  و اندهگين است از غفلت خود .

عاشقم ، خفته ام ، غافلم من !

(عاشق ) خود را تنها و پژمرده مي داند و به همه چيز بدبين است ،  او شكست خورده است و آرزوهایش را از دست رفته می یابد .

قلب من نامه ي آسمان هاست .

مدفن ِ آرزوها  و  جان  هاست  .

ظاهرش   خنده هاي   زمانه   ،

باطن آن سرشك ِ نهان هاست .

 

او چنان خود را فريب خورده مي بيند و ديگران را بَد و سو‌ء استفاده چي و طعنه زن كه ديگر به هيچ چيز اعتمادي ندارد و با غم عشق خود سر در گريبان است . او عاشق است اما ، کاملا عاقل . عشق می خواهد که به مقصود برسد اما ، عقل ، این پیر دانا بر سر راهش می ایستد و واقعیت ها را به روشنی روز می نمایاند .

 

دِل زوصل و خوشي بي نصيب است .

ديدن  و  سوزش  و  شادماني

چه خيالي و وهمي عجيب است !

بي خبر شاد و بینا فسرده است !

خنده اي  ناشكفت  از  گُل  من ،

كه  ز  باران  زهري  نشد  تَر  .

 

اما عاشق را عشق باید . آنچه که در دل جای می گیرد به آسانی بیرون نمی شود ، هرچند که عشق  زمینی چندان اعتباری ندارد اما هیچ گاه از دل و ذهن بیرون نمی رود و تا همیشه در یاد و خاطره می ماند و عاشق را به دنبال خود می کشد . کافیست تا ، یک بار عاشق شوید ...                                                   .                                                                                              

ناشناسي  دلم  بُرد  و گم شد ،

من  پي  دل  كنون  بي  قرارم  .

 

                                                                                                      بهنام چارئی

                                                  چاپ شده در روزنامه تحلیل روز /چهار شنبه ۲۶ دیماه ۱۳۸۶

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط بهنام | 
 

 

درام یا شعر ؟

 

قصد  تعریف  کردن شعر یا  درام  ( ادبیات نمایشی نمایشنامه )  را  ندارم

که از حوصله و مجال این وبلاگ خارج است  و از تخصص  و سواد من  نیز.

بسیاری از ما خوانده و دیده و شاید نوشته  باشیم  نمایشنامه هایی  منظوم  یا

بهتر بگویم شعر گونه .

استاد درام نویسی ( شکسپیر )  نمایشنامه هایش را به  نظم  ( شعر )  می نگاشت

ومی سرود  ، اما موضوع  اصلا بر سر ادبیات نمایشی  نیست ،  موضوع  شعر

است آن هم در چهار چوب کلاسیک و آن هم رباعی . که  چهار پاره  است  و

و در واقع دو بیتی ، با تعریف خاص خود که میدانیم و میدانند و ... .

قالبی  کهنه  ،  سخت  ،  زیبا  و  شاید  برای  جوان   امروزی  نا مأنوس  !!!

- از ماست  ،  که بر ماست -   می خواهم از رباعی  بگویم و از  یک  رباعی

سرا  . از شاعری خوش سلیقه در شهر من شیراز !  از  ایرج زبر دست .  آری

از او که با خیامی دیگر آماج رگبار طعنه  شد   و بیداد   ناسزا ،  از او که  در

ظاهر آرام است و به دل خروشان :

 

گفتند    :   کلام ِ   تابناکم    کفر    است

اندیشه ی   اِشراقی   تاکم   ،  کفر  است

اینسان که طوافِ کعبه می کنم میکده را

گر  کعبه  نسازند  ز ِ خاکم   کفر   است

 

ایرج زبر دست  دوستی ست غزیز  ،  جوان است و سر  شار  از  استعداد   .

اما ... حقش نیست  شغلی که دارد .  جایش نیست ،  جایی  که  می نشیند  .

او بیش از اینهاست ، بیش از بیش .

 

در بازی عشق ،  زندگی باخت مرا

جز درد کسی دریغ ،  نشناخت مرا

هر در که زدم ، سنگ جوابم دادند

این شهر ، به یاد کوفه انداخت مرا

 

... می نوشتم  ، او رباعی سرای امروز است و فردا  . در  رباعیهایش

دیالوگ ( گفتگو ) دارد ، نه شعر